تبلیغات
كـــــــــــــــــــــــــوپه - سال به سال...
كـــــــــــــــــــــــــوپه

سال به سال...

جمعه 17 شهریور 1391

از اونجایی که هرکاری کردم نتونستم انتخاب واحدمو انجام بدم فکر کردم سری هم به وبلاگ بزنم.اولای تابستون چند نفری سرمیزدن اما خب بعد یکی دو هفته انگار خیلی به همه خوش گذشته بود یا چی که دیگه خبری نشد و در همین راستا ترجیح دادم منم از تابستون عالی شیراز لذت ببرم تا وقتمو صرف زل زدن به یه نوشته ی تکراری بکنم . ولی انگار بلاخره بعضی از دوستان بیکار بیکار هم نموندن و دستشون هم درد نکنه چون لنگه کفشی در بیابان...

اقای کریمی میبینم که تازه متوجه شدین خانم ها خیلی وقته از نویسندگی وبلاگ انصراف دادن و اونم به خاطر بی ادبی بعضی از عوامل ناشناخته بود و شما(اقایان) از همون معدود پستایی هم که خانمها لطف میکردن محروم شدید.اما از اونجایی که من فکر میکنم زیاد نباید حرفای عده ای رو جدی گرفت تا تو توهمات فانتزی خودشون خوش باشن نظرم اینه که اون دلخوری ها رو فراموش کنیم. و چه خوب میشه که دوستای گلم هم دست از تحصن بردارن و دوباره به جمع نویسنده ها بپیوندن.هرچی باشه اینجا خونه ی خودتونه!

 خیالتون راحت با نزدیک شدن فصل مدرسه ها تعهدا فراموش شده و شهر ما که سرشار از جنب و جوشه.یه سر به شهر راز بزنید تا ببینید بچه ها با چه شور وشوقی خرید میکنن حتی تو گرمایی که گاهی ادمو کلافه میکنه.(شما حواستون به تعهدات خودتون باشه) . خود منم هربار که از کنار لوازم التحریری ها رد میشم به قول مامانم پاشلک* میگیرم .(رجوع شود به دیکشنری پایین)و هوس شیرجه زدن تودفترای نو نو و بوی کاغذای تانخورده من یکی رو که دیوانه میکنه. همیشه وقتی مدرسه ها شروع میشد تا 2 هفته من به جای درس تو بوی دفتر و کتابا غرق بودم. ( الان مامانم یه لیوان اب شربت خنک برام اورد...این روزا هوامونو دارن چون دارن بیرونمون میکنن میخوان خیلی ناراحت نباشیم)

نمیدونم امسال هم میتونم این اهنگو بشنوم یا نه .
باز امد بوی ماه مدرسه*** بوی بازیهای راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان***بوی خورشید پگاه مدرسه

شک دارم چون تو خوابگاه کمتر فرصت پای تلوزیون نشستن پیش میاد . در واقع اینقدری سرگرمی هست که وقت برا درس خوندن هم باید سهمیه بندی بشه یا یارانه بهش تعلق بگیره فک کنین که میایم دانشگاه در س بخونیم اما وقتی برای درس خوندن نداریم. خنده داره یه جورایی.اینو گفتم که خیلی به نمره هایی که تو ارامش خونه میگیرین افتخار نکنید 10 ما 20 شماست.(به این میگن ناسیونالیسم خوابگاهی!!!!) یا اینکه یه روز صبح سر ساعت 7 تام و جری ببینم که به رویا تبدیل شده. اینکه فرم مدرسه رو بپوشم و بعد دست به سینه جلوی تلوزیون و احدی هم نتونه از جلوش تکونم بده . یه روزایی هم که دیگه خیلی شانس باهام یار بود میگ میگ رو میدیدم

میگ میگ.....بنگ. و غیبش میزد و کلی حظ میبردم.و بعد اصلا روزش یه رنگ دیگه میشد. ابی رنگ میگ میگ!

 

دبستان>راهنمایی>دبیرستان و! پیش دانشگاهی! که همه ی سالا جدا اونم یه تنه جدا حتی نمیخوام بهش فکر کنم. اینقدر استرس داشتم که روزای اخر بهم میگفتن دو دو تا با چشمای گرد شده نگاه میکردم چه رسد به...یادم میاد از سر جلسه ی کنکور که اومدم بیرون با خودم عهد مبتکرانه ای بستم و اتفاقا تا جایی که میتونستم بهش وفادار موندم. اینکه برای هیچ درسی مغزمو خسته نکنم.(شما از این عهدا نبندین جوگیرشین)

و اما دانشگاه. نمیدونم نمیتونم توصیفش کنم فقط میدونم اصلا با تصوراتم جور در نمیاد. گاهی خیلی بهتره و گاهی خیلی بدتر.نمیدونم چند سال اینده تصورم از این روزها چی میتونه باشه ولی امیدوارم لااقل این سالها یه نتیجه ای داشته باشه. و از جمله سال دوم یه سال خاطره انگیز و پربار برای اول خودم وبعد  برای همه.به خصوص مهندسین راه اهن ورودی 90 دانشگاه اصفهان باشه.(حالا ترتیبش خیلی مهم نیست.کلا همه دور همی خوب باشه.) سال خوبی داشته باشید.

 

پاورقی:پاشلک:

        Pa sholak:going so slow that it seems you are not going


اندیشمند
شنبه 18 شهریور 1391 08:44 ب.ظ
خیلی ممنون. کاش نتیجه ای هم داشته باشه.
فکر میکردم دوستان واکنش بهتری نشون بدن که همگی دلگرم بشیم!!!! ولی انگار خبری نیست.به هر حال هر سری یه فکری داره.
AmIn.N
شنبه 18 شهریور 1391 06:00 ب.ظ
سلام خدمت همه ی هم کلاسی های گل.خانم اندیشمند اقدام بزرگ منشانه ای کردین_تبریک_ کاش بقیه ی هم کلاسی ها (چه اقایون چه خانم ها) به جای قهر کردن و رفتار های این چنینی هم یخده گذشت داشته باشن,هم در کمال دوستی حرف ها و گلایه هاشون رو بگن.دلخوری هایی که به دل چیده بشه حتی اگه کوچیک باشه به کینه تبدیل میشه و بعد به نفرت، و این اصلا قشنگ نیست که دو تا دانشجوی با سواد و تحصیل کرده رفتارهای خاله زنک های عهد قاجار رو تکرار کنن!
به امید راه اهنی بدون کینه،بدون تیکه انداختن،بدون قهر و بدون تحصن.
شنبه 18 شهریور 1391 12:24 ق.ظ
افرین
مهرداد
جمعه 17 شهریور 1391 11:30 ب.ظ
شخصیت پسرامون که داغونه سردستشون هم خودم مگه اینکه خانم هامون کوتاه بیان و به جای خر شیطون سوار اتوبوسی چیزی بشن.
اندیشمند
جمعه 17 شهریور 1391 09:56 ب.ظ
سلام.ممنون از لطفتون. منم با توجه به شخصیتی که از بچه ها سراغ دارم چنین فکری نکردم .پیش میاد دیگه.ولی خب به بچه ها هم حق میدم که یه کوچولو ناراحت بشن...
نوید
جمعه 17 شهریور 1391 06:19 ب.ظ
ببینید تا وقتی که همه با اسمه خودشون مجبور به نظر دادن نباشند همینطوره (راستی لازم به ذکر میدونم اینا بگم که اون حرف هایی که نوشته شده بود اثر بچه های راه اهن نبود بلکه چند نفر از هم خوابگاهی های بچه ها اینا را نوشته بودند از لج بچه ها)
مهرداد
جمعه 17 شهریور 1391 03:22 ب.ظ
با عرض سلام خدمت خانم اندیشمند
واقعا متن زیبایی بود و من وقتی میخوندمش گذر زمان رو احساس نکردم و از این بابت بهتون تبریک میگم.
من مطمئنم اگه همه بخواهیم وبلاگ از قبلش هم بهتر میشه.
فقط هم باید رعایت حرمت ها بشه و هم باید ظرفیت هامون رو بالاتر ببریم همین.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
io78y8uyu89iuioo