تبلیغات
كـــــــــــــــــــــــــوپه - این بود زندگی!!!
كـــــــــــــــــــــــــوپه

این بود زندگی!!!

یکشنبه 7 آبان 1391


 

                             میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟؟؟

 

 

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

 

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان خطوط  قبایل دور
این ، این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا چارتا ، چارچارتا...

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب، مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار،وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود ،  نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح  اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح  بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه «اووز» همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود!
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!  همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه توهی ، اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه ،گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..

مرحوم حسین پناهی


دوشنبه 13 آذر 1391 11:21 ب.ظ
اره همه حالشون گرفته شد....
دوشنبه 13 آذر 1391 08:29 ب.ظ
be khoda delam kheili azin dynamic pore.hey migoft asune asune in bud.khodaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa chera akhe?
دوشنبه 13 آذر 1391 12:35 ق.ظ
noch
یکشنبه 12 آذر 1391 11:36 ب.ظ
بچه ها راست میگن فردا تعطیله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اندیشمند
چهارشنبه 8 آذر 1391 09:35 ب.ظ
بچه ها میگم من نگاه میکنم میبینم 20 نفر به غر از خودم امروز به وبلاگ سر زدن و در همین راستا یه سوالی برام پیش اومد:
من و اون 20 نفر دیگه( یا شایدم یه نفر که 20 بار اومده اینجا )وقتی میدونیم اینجا هیچ خبری نیست میایم چیو چک کنیم آیا؟؟؟؟؟؟
یکشنبه 5 آذر 1391 12:59 ق.ظ
چرا وبلاگ سوت و کوره؟ زنده این؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اندیشمند
چهارشنبه 1 آذر 1391 12:57 ب.ظ
ممنون بچه ها لطف دارین .نوش جان...

البته از بچه هایی که سر کلاس نبودن هم معذرت میخوام چون قرار بود صبح بیارم ولی نشد .
سه شنبه 30 آبان 1391 07:04 ب.ظ
khob hame dg yad begirim
kimiagar
سه شنبه 30 آبان 1391 12:43 ب.ظ
منم از طرف خودم و سعید تولد تون رو تبریک میگم........
دوشنبه 29 آبان 1391 09:18 ب.ظ
tavalodetun mobarak khanume andishman.ishalla 120 sale shin.babate shirniam dastetun dard nakone.
پنجشنبه 18 آبان 1391 04:53 ب.ظ
چی میگین شما؟ چرا هر روز قالب وبلاگو عوض میکنین جوگیرا؟
چهارشنبه 17 آبان 1391 07:12 ب.ظ
تو زورو.تو قوی.تو خارجی. اصلا تو خوبی هرچی تو میگی باشه...
جمعه 12 آبان 1391 12:16 ب.ظ
khanum andishmand namayandegitun dare be diktatori tabdil mishe,moragheb bashin namayandeye democratici bashid.in posta be kasi vafa nakarde
اندیشمند
پنجشنبه 11 آبان 1391 11:45 ب.ظ
پایینی منم.

پنجشنبه 11 آبان 1391 11:43 ب.ظ
جاتون خالی امشب با همیاری چندی از دوستان م.شیمی یک ماکارونی تدارک دیدیم که از بسیاریNaClمثل کوفت میموند.من نمیدونم تو دانشگاه به اینا یاد نمیدن یه من نمک چقد شور و پدر دراره؟؟الان فشارمون همونطور که مشخصه افتاده و نیازمند یاری سبزتان هستیم...
مهرداد
دوشنبه 8 آبان 1391 08:35 ب.ظ
متن خیلی قشنگ بود
دستتون درذ نکنه
الهه
یکشنبه 7 آبان 1391 09:38 ب.ظ
واااااااااای ...من عاشق حسین پناهی ام. مرسی!!!
یکشنبه 7 آبان 1391 09:33 ب.ظ
خییییییییییییییییییلی توپه هم مطلب هم قالب!!!!
یکشنبه 7 آبان 1391 08:53 ب.ظ
خیلی قالب قشنگیه،چرا نباید قالب دخترونه باشه؟؟؟؟
یکشنبه 7 آبان 1391 06:43 ب.ظ
vaghean fek kardi kasi in hame matlabo mikhune.mage bikarim.kam gooyo gozide gooy chon dor...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
io78y8uyu89iuioo